اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه دلی که از همه ی خاطره هات لبریزه دلی که می خواد بمونه ، تنی که باید بره حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده بیخیال قلبی که این همه تنها مونده آخه دنیای تو ، دنیای دلای سنگیِه واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیِه مثل تنهایی میمونه با تو همسفر شدن توی شهر عاشقی بیخودی دربدر شدن حال و روزمو ببین ، تا که نگی تنها رفت اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت! ::صفا لطفی:: ::یادگاری::
برچسب:
نویسنده: یوسف محبی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 20:50