دو دریچه ، دو نگاه ، دو پنجره دو رفیق ، دو همنشین ، دو هنجره دو مسافر ، تو مسیر زندگی دو عزیز ، دو همدم همیشگی با هم از غروب و سایه رد شدیم قصه عاشقی رو بلد شدیم فکر می کردیم آخر قصه اینه جز خدا هیچ کی ما رو نمیبینه دو غربیه ، دو تا قلب در به در دو تا دل واپسه این چشمای تر دو تا اسم ، دو خاطره ، دو نقطه چین دو تا دور افتاده ی تنها نشین عاقبت جدا شدن دستهای ما گم شدیم تو غربت غریبه ها آخرِه اون همه لبخند و سرود چشم پر حسادت زمونه بود ::شایان جعفر نژاد::
برچسب:
نویسنده: یوسف محبی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 20:50